وای ببینین از کی ِ آپ نکردم!! نمیدونم چی بنویسم اصلن!!
من که حالم خوبه.. شما هم امیدوارم خوب باشین.. به قول داداشیم یعنی باید خوب باشی!!
این روزا اصلن حس و حال درس نیس.. کلن هوای بهار اینطوریه!! آدم فقط دلش میخواد بره بیرون.. یه هم پای توپ هم نداریم بریم بیرون. همش خونه ام!! میخوابم (!!) و میخونم..
تنها کار مفیدم درس خوندنه و تفریحم رو مُخ بقیه بخصوص آبجی کوچیکه راه رفتن و سرگرمیم هم Persian TOON.
آبجی کوچیکه میشینه پای اون منم باهاش میشینم و یادم میره که درس دارم. خوبیش اینه که به زبون خودمونه.. از دست کارتونای به زبون ترکی و عربی و آلمانی راحت شدم ;)
هر از گاهی هم واسه کارنامه آزمون و کارت ورود به جلسه که میام نت به وبلاگ و اینا هم سر میزنم :پی
دیگه یه ماه و نیم مونده فقط. بعدش دیگه مث قبل پر رنگ میشم... قـوووووووول...
بابت نظراتتون هم ازتون خیلی ممنونم. ببخشید که نمیتونم جواب بدم..
دوستون دارم یه عالمه و همیشه هم بیادتونم حتی :X
دلم براتون خیلی تنگ شده و خیلی دوس داشتم میتونستم به تک تکتون سر بزنم ولی نتونستم.
سال نو رو بهتون تبریک میگم، امیدوارم سال خوبی داشته باشید همراه با سلامتی و موفقیت و شادابی.
دوستون دارم و به یادتونم
با آرزوی بهترین ها
--------------------------------------------------
+سلام من آبجی بزرگه بهاره هستم. بهاره از اونجایی که زودتر رفته شمال تا درس بخونه. این متن بالایی رو اسمس کرد بهم تا به همتون از طرفش عیدو تبریک بگم.
+این نقاشی رو بهاره 25 بهمن واسه تولد دو سالگی وبلاگش کشیده بود که وقت نکرد بزاره:دی
+نظراتی که تو وبتون میزارم هم از طرف بهاره ست. چون خودش به نت دسترسی نداره تا بهتون سر بزنه
+ سر سفره ی هفت سین دعا واسه کنکوریا یادتون نره ;)
سبـــــز باشیـــــد
دارم یه بار دیگه خودم رو برای مبارزه با غول کنکور آماده میکنم..
خداحافظی رو دوس ندارم پس خداحافظی نمیکنم.
کمرنگ ِ رو به بی رنگی میشم.
دوستون دارم و به یادتونم![]()
فعلا ![]()
۱۸ سال پیش یعنی ۳۱ شهریور ۷۲ دنیا صدای گریه کودکی رو شنید که امروز صدای خنده ش تو دنیا پیچیده!!
امروز روز تولد ۱۸ سالگیمه. ینی ورود به عرصه ی جدید از زندگیم. این عرصه ی جدید چیه نمیدونم والا..
من همون بهارم نه بزرگ شدم نه عوض شدم نه از رفتار های بچگونه ام کم شده!! پس اینکه ۱۸ ساله شدم و باید بزرگ بشم همش حرفه (
)
*****************
۳روز پیش واسه تولدم رفتیم کافی شاپ تا یه جشن کوچولویی بگیرم.
از نیر و ستاره و آیما هم تشکر میکنم. (![]()
![]()
)
*****************
+۱ آیما همیشه بهم میگه: از تابستان رانده از پاییز مانده :دی
+2 من درست دقیقه نود دنبا اومدم واسه همینم همیشه کارام دقیقه ی نوده!!
+3
+4 ۳۱ شهریور و ۳۱ امین پستم :دی
+5 از زهره عزیز هم سپاسگذارم بخاطر شعر قشنگش :X
که دیدم سه نفر اومدن تو اتاق و من:حنا: بهاره! [آیکون زل زدن تو چشمم و اخم کرددن]
من:![]()
من وختی یکی بهم زل بزنه خندم میگیره!!
بعد موهامو برام گیس کردن.
بعد سر شام. حنا یه نگاه به افسردگی* من یه نگاه به حنا بعد دوتایی میزدیم زیر خنده. بعد شام رو که تموم کردیم دو تایی رفتیم تو اتاق حالا الان نخند کی بخند.
بعد بقیه موهام رو گیس کرد. بعدشم حاضر شدیم بریم ائل گولی..
تو ماشین ما 4 تا دختر تو یه ماشین تو خیابون ویراژ میدادیم و صدای اهنگ 2afm تا ته!
دست میزدیم و میرقصیدیم و اهنگ میخوندیم.
بعد عمو وسطش قطع میکنه: این آرمین کیه!!
اول رفتیم پارک بغل خونمون که با وسایل بازی کنیم.. وسایل بازیش واسه ما خییییییییییلی بزرگ بود رفتیم تاب و سرسره سوار شدیم که باید نصف ِ نصف ِ قدمون خم میشدیم تا بریم سر بخوریم.
بعد رفتیم دور پارک رو که غیر از ما هیچکی نبود رو دوییدیم.من و حنا باهم. ایما و کتی هم باهم. بعد رفتیم مقصد بعدی.
رسیدیم بهمون گفتن شهربازی نمیریم! میریم دور استخر رو قدم بزنیم!! دور استخر؟!! که چی بشه!!
ساعت 1 نصفه شب. ائل گولی پر آدم. از مسافر بگیر تا اراذل و اوباش
دوربین باطریش تموم شده بود و ما چهار تا ژست میگرفتیم
و با موبایل ایما که اصلن کیفیت نداره، عکس میگرفتیم.آدما هم رد میشدن و نگاهمون میکردن. بعدشم دور استخر رو دوییدیم.
موقع برگشتن. حنا: بهار ما فردا میریم دیگه همو نمیبینیم.
بهار:
بعدش هی با هم بای بای کردیم و بغل کردیم.